سیاوش نام دیگر توست!
«طاهره»ی به همین سادگی را دوست ندارم. هر چه قدر هم درباره فیلم بیشتر فکر می کنم و حرف می زنم بیشتر این شخصیت را دوست ندارم. وقتی به زن هایی که اطرافم نشسته اند، زن هایی که این روزها می بینم شان، زن هایی که قبل ها دیدم شان فکر می کنم بیشتر احساس می کنم شخصیت طاهره اصلا سکوت زیبایی ندارد و باز هم قرار است زن هایی را بینیم که در نهایت نه تغییری در موقعیت شان می دهند، نه حرکتی می کنند. طاهره شبیه زن هایی است که نه رفتنش، بوی رفتن را می دهد؛ نه ماندن را بلدند.
«طاهره»ی به همین سادگی را دوست ندارم، وقتی یاد مادر می افتم که 36 سال است از شروع زندگی مشترکش با پدرم می گذرد، 30 سال معلم بوده، 5 فرزند دارد و هنوز هم با صدای بلند از پدرم می خواهد که با هم سفر بروند و اگر پدر همراه سفر نشود، خودش چمدانش را می بندد و می رود. من این صدای بلند را دوست دارم. صدای بلند مادرم را که هنوز سهمش را از رابطه با همسرش می خواهد. طاهره را دوست ندارم وقتی یاد زنانی می افتم که تلاش شان را برای زندگی کرده اند، بعضی موفق بوده اند و بعضی نه، وقتی یاد زنانی می افتم که منفعل نبوده اند.
«طاهره»ی به همین سادگی را دوست ندارم، چون احساس می کنم نایده گرفته شدنش بیشتر از همه تقصیر خود اوست، چون احساس می کنم دوست داشتن او یعنی مهر تاییدی بر ناتوانی یک انسان در حفظ یک رابطه، یا مهر تاییدی بر ماندن به هر قیمتی.
«طاهره»ی به همین سادگی را دوست ندارم، چون فکر می کنم حتا ماندن او باشکوه نیست.
پ.ن: در شماره جدید مجله «همشهری خانواده»، که چهارشنبه منتشر می شود، پرونده خواندنی ای درباره بعدهای اجتماعی و فرهنگی فیلم به همین سادگی چاپ کرده ایم، تنبلی نکنید و بخوانید!
مي خواهم فرار كنم؟ بله، مي خواهم فرار كنم. از خودم مي خواهم فرار كنم و مقصر اين فرار هم كسي نيست، من فقط مي خواهم از خودم فرار كنم.
و فرار كردن از خود خيلي شيرين و خيلي رقت انگيز است.
کجا از دستم رفت؟
پ.ن: خواندن مجموعه هفت جلدی «ماجراهای مانولیتو» را به همه افسردگان جهان توصیه می کنم.
نویسنده: الویرا لیندو / مترجم: فرزانه مهری/ انتشارات آفرینگان
پ.ن: گاهی دلم برای کسی تنگ می شود.
پ.ن: تولدم مبارک!
می روم به اتاق بغلی صدایت می کنم «مامان». همه کودکی هایم در صدایم هست. همه کودکی های کسی که تا سال ها از تو گلایه می کرد که چرا از بقیه خواهر و برادرهایش کمتر شیر خورده است.
بغض می کنم، صدایت می کنم « مامان» صدای پاهایت می آید. نیت کرده ام بنشینم جلویت و حرف بزنم، می خواهم با تو حرف بزنم، نمی توانم. تو حالا پیر شده ای و سنگین و من نمی توانم چشم در چشم تو بنشینم و حرف بزنم. صدایت می کنم «مامان»، همه پریشانی های نسل خسته و
مضطرب مان در صدایم هست. صدایت می کنم «مامان» و همه نداشتن هایم در صدایم هست.
من از همه فرزندان تو کمتر شیر خورده ام. حالا که به سکوت رسیده ام، حالا که چند هفته است
نمی توانم زبانم را بچرخانم و حرف بزنم، دوباره مرا زیر پستان هایت بگیر و شیر بده، به اندازه همه روزهایی که کمتر شیر خورده ام.
تو زنگ مي زني و من ياد همه روزهايي كه سرشان را بريده ام مي افتم. زنگ مي زني شماره ات برايم آشناست، يادم نمي آيد چه كسي هستي. فقط شماره ات برايم آشناست، شماره ات و صدايت. آن صداي خالي پر از اضطراب. حرف مي زني تند تند، من فقط فرصت دارم كه گاهي بگويم "بله". تو مي خواهي حرف بزني، آن هم با يك شماره آشنا و انگار اصلا مهم نيست كه من بشنوم يا نه. آن "بله" هايي هم گه گاه مي گويم اهميتي ندارد. روزهاي اول هم همين جوري بود. حتما همين جوري بود كه مي توانستيم با هم باشيم. حتما همين جوري بود كه خانه هامان هي به هم نزديك و نزديك تر شد و نفس هامان.
خودت را معرفي مي كني. اسمت از اين اسم هايي است كه زياد است، زياد بودن اسم تو و من شبيه هم است. من هم هميشه زياد مي آيم، از همه چيز زياد مي آيم،اين قدر زياد كه حوصله همه سر مي رود. مملك مي گفت از سر هر ليواني زياد مي آيي، يك روز كه با هم تا ميدان تجريش آمديم در برف و سرما، چند سال بيش بود مملك؟
زنگ مي زني و من ياد آن خانه داغون مي افتم، خانه اي كه هر روز آژانس مي گرفتم تا به آن جا بيايم، با آن ليوان هاي هميشه كثيف و قابلمه هاي رنگ و رو رفته و صندلي پلاستيكي.
زنگ مي زني و از بازي مي گويي. از روزهايي كه من كتاب "بازي ها" ي " اريك برن" را تازه خوانده خوانده بودم و تو شروع شدي. شايد فكر مي كردم تو هم بازي هستي، يك بازي كه قرار است در آن لذت ببرم، قرار است در آن زنده باشم و زندگي كنم. نه، اصلا قرار است در آن ببازم، خودم را و حس هايم را، ولي باشم و ببازم.
زنگ مي زني و من ياد روزهاي روزهاي آخر مي افتم. روزهايي كه من هم تصميم گرفته بودم حرف بزنم. ياد روزهايي كه نگاهم وحشي شده بود، اين را مادرت هم گفته بود، " نگاه اين دختره خيلي وحشيه" و من از "عسلم" گفتن هاي تو به " دختره" تبديل شده بودم. تصميم گرفته بودم كه ديگر هي نگويم "بله" و خانه هامان هي از هم دور و دورتر شد و دست هامان. خواب هايم از تو خالي شدند.
...
مي گويند خيام وقتي پياله را بالا مي برده، مي گفته "تلخ است از آن كه زندگاني تلخ است"
نه، این بار از تو شکست نمی خورم. نمی خواهم روی مبل بیفتم و بلرزم. نمی خواهم آذر کوچولوی ضعیف باشم، نمی خواهم زن حقیر باشم. داستان من و وجود تو داستان زندگی در جهان توسعه نیافته است. تو اسمت "هجوم" است. این یک تعبیر شاعرانه نیست، تو فشارهایی هستی که دیگران به ما می آورند، به هر بهانه ای. تو خود هجومی، خود حمله که به سمتم می آیی و من را به همه مشکوک می کنی، ولی این بار نمی خواهم از تو شکست بخورم. چرا حمله و هجوم باید به سمت من بیاید و من بلرزم؟ آن قدر در زندگی لرزیده ام که قوی شده ام. امروز، این ساعت، این لحظه که می توانم قوی باشم، به فکرم مسلط می شوم و نمی لرزم. همه تلاشم را می کنم که قوی باشم، حتا اگر این قدرت یک بادکنکی باشد که فردا صبح بترکد و من دوباره بلرزم. همین لحظه همه تلاشم را می کنم که قوی باشم و با خودم تکرار کنم که خداوند شبان همه است و من یک نفر از همه هستم و دوستم یک نفر است و خداوند شبان هر دوی ماست.
تو اسمت "هجوم" است و هر کسی، در هر رابطه ای، هر وقت که بخواهد از تو استفاده می کند تا فرد روبه رو را محکوم و مغلوب کند. فرد روبه رو را به همه مشکوک کند، اما من امروز به همه آدم هایی مشکوکم که حمله می کنند تا تو به دیگری ظن ببری. من به هم کسانی مشکوکم که هیچ ظنی به آن ها نیست. آدم ها همیشه دنبال مقصر مشخصی هستند، تا خیال شان راحت شود و راحت تر فحش بدهند و بعد نفس راحتی بکشند. حالا برای پیداکردن مقصر در چه دادگاهی، با چه کیفیتی تشکیل شده. در جهان سومی که تنها چیزی که ارزش ندارد حرمت و آبروی یک انسان است.
نه، این بار از تو شکست نمی خورم. عکس همیشه به خودم، دوستم و میم نمی گویم که ضعف همگانی داریم، نمی گویم که اشکال از ما بوده. نه، این بار خودم را متهم نمی کنم، خودم را چنگ نمی زنم، به خودم توهین نمی کنم، به خودم شک نمی کنم و همه تلاشم را می کنم که این بار، حتا اگر شده همین یک بار باشد، قوی باشم. می خواهم قوی باشم و فکر کنم که "هجوم" و "حمله" همیشه وجود دارد، چرا من باید به اولین کسانی که شک می کنم نزدیکانم باشند؟ چرا نباید فکر کنم که این جا اسمش دنیاست و دنیا از روز اول جای امنی نبود. دنیا از روز اول جای امنی نبود که حالا من بخواهم به خاطر لرزشش، بلرزم. به هر جای زمین هم بروی باز همین گردی زیر پایت هست. این بمی خواهم این بار قوی باشم، کفش های آهنی پایم کنم، سپر جلویم بگیرم و از خودم در برابر هجوم و حمله، به هر بهانه ای، دفاع کنم و به هیچ کسی، غیر از کسی که حمله می کند، حمله نکنم.
همه تلاشم را می کنم که قوی باشم، که نلرزم و زنده بمانم و زندگی کنم و از خیلی ها بخواهم که " ... لااقل آزاده باشید!"
گفته بودی بعضی چیزها را بگذاریم برای دل خودمان. تو این ها را به من گفته بودی، وقتی من کودک و کوچک بودم و کتاب های کتاب خانه تو را تمیز می کردم تا بعد از چند دقیقه تابلو، نوار یا کتابی را که دوست داشتم هدیه بگیرم و بیایم بیرون. بیایم بیرون و آن هدیه را قایم کنم. مامان همش نگران بود. مامان این روزها هم نگران است، نگران دختری است که تقریبا هیچ چیزی از او نمی داند. مامان نگران دختری است که سال هاست چیزی از زندگی اش نمی داند. مامان هیچ چیز از بحران هایی که من هر هفته دچارش می شود، نمی داند؛ نه مامان چیزی می داند، نه بابا. به صورت هر دوشان نگاه می کنم، شب ها که دیر و خسته به خانه می رسم و هی با خودم می گویم شما چیزی از من نمی دانید، هیچ چیز!مامان آن روزها هم نگرانم بود، نگران دخترش بود که درد نکشد و اتاق تو جایی بود که من در آن با عشق آشنا شدم و با درد.
حالا تو سال هاست کنارم نیستی، تو که حالا هم که بهت زنگ می زنم می توانم بدون سلام کردن بروم سر جمله اصلی ام و بگویم که چند هفته است پشت سر هم بهم خیانت می شود. می گویم که یکی بهم گفته دختر ترشیده و چه قدر این به نظرش خنده دار است. می گویم که نگران همه جمله های عاشقانه ای هستم که به میم می گویم و میم چه طوری من را دور می زند. این رازها را فقط می تواند به تو بگویم. خجالت نمی کشم که به تو بگویم خواهرت با همه اداهای روشنفکری اش هیچ دفاعی از خودش نمی تواند بکند، چون اسمش در هیچ زندگی ای در هیچ جایی ثبت نشده و همیشه غیر رسمی است. خواهرت همه چیز است، به قول میم قبلی ام همه چیز دارم، غیر از قدرتی برای دفاع از خودم، قدرتی که بتوانم با آن حمله کنم.
حالا تو سال هاست کنارم نیستی و نمی دانی چه اتفاق هایی برای من افتاده است، خواهر کوچک و هیجانی ات حالا برای مزه کردن ته مانده عشق، برای نشان دادن گوهری که در وجودش دارد به هر خفتی تن می دهد. خواهرت سال هاست فکر می کند گدایی محبت از تحمل تنهایی آسان تر است. من عکس جمله ای را یاد گرفتم که تو می خواستی به من یاد دهی. گفته بودی بعضی چیزها را بگذاریم برای دل خودمان، من اما حالا مجبورم همه چیز را برای دل خودم بگذارم، همه چیز را برای دل خودم نگه دارم. همه قصه هایم را برایم خودم نگه می دارم و سعی می کنم بخندم و بگویم «برادر، خاطرت هست؟» و توهم پشت سیم های تلفن بخندی و بگویی «تو همیشه قوی هستی، من یک آذر قوی می شناسم.» من دیگر آن آدمی که تو می شناختی نیستم. من پشت تلفن تحقیر می شوم، من هر ماه وقتی می خواهم حقوق بگیرم سر پنج هزار تومان بحث می کنم و تحقیر می شوم، من در مکالمات عاشقانه تحقیر می شوم، من در پیام هایی که برای دیگران می فرستم تحقیر می شوم، من در پایان رابطه تحقیر می شوم، من برای گذاشتن یک قرار عاشقانه تحقیر می شوم، من وقتی میم می خواهد زبل بازی در بیاورد تحقیر می شوم، زبل بازی در می آورد و من تحقیر می شوم. من می بینم، می شنوم، می فهمم، اما ضعیف شده ام. من از وقتی دوم دبیرستان رفتم و برای اولین بار تفاله های یک عشق را نوشیدم تحقیر می شوم و امیدوارم روزهای آسان برسد. من با همه تحقیرهایی زندگی می کنم که حتا در جمع صمیمانه ترین دوستانم نمی توانم حرف شان را بزنم، حتا وقتی پیش خانم روان شناس می روم نمی توانم بگویم، اصلا خودم هم می خواهم فراموش کنم که در شیطنت صدای میم چه حس لجنی را تجربه می کنم.
حالا تو کنارم نیستی و من به هیچ کس به اندازه تو نیاز ندارم، من به آغوش گرم، امن و شوخ تو احتیاج دارم. من به تویی که شب چهارشنبه سوری آذری که پاهایش را گچ گرفته بودند را روی کولش گذاشت و از روی آتش پرید، احتیاج دارم.
حالا تو سال هاست کنارم نیستی و این زاری برای نبودن تو هم مصنوعی است، بودنت هم دردی را دوا نمی کند. من درد می کشم و تو می دانی چه دردی در تلفظ این درد هست! یک درد تاریخی، دردی که زنان سرزمین من می کشند! دردی که درز هر طرفش را بدوزی از یک طرف دیگر بیرون می آید.
